ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

زیباترین هدیه ی خدا

حسین آقا

راستی دیروز یعنی ٧/١٢/٩١ رفتم دیدن نی نی خاله فاطمه(دوستم) انقدر نینیش ناز و خواستنی بود که دعا کردم روزام زودتر سپری بشه چون دلم یهو نی نی خواست. اسمش حسینه. الان سه ماهشه. قراره دوست تو بشه مامانییییییییییییی. خداکنه تو هم به همین نازی بشیییییییییییییییییییی اینم عکس حسین آقای گل:   ...
29 اسفند 1391

گوجه سبز

سلام فرشته ی من می دونی یکی از هوس های شدید مامان چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ گوجه سبز البته دو سه هفته دیگه میاد اما من دیوونه وار دلم میخواد . همه ش عکسشو گذاشتم رو دسکتاپ کامپیوتر و با غصه بهش نگاه میکنم. قبلنا انقدر دیوونه وار هوس نمیکردما. این هوس من بخاطر وجود توئه عسیسم. خدا کنه روزا زودتر بگذره تا من و تو بتونیم یه عالمه گوجه سبز و نمک بخوریم واییییییییییی   ...
19 اسفند 1391

سونوگرافی غربالگری

سلام عزیز دلم. وایییییییییی خیلی خوشحالم خیلیییییییییی. واقعا خدا رو شکر رفتم سونوگرافی غربالگری سه ماهه اول همه چیز خوب بود. بذار از اول بگم برات: چهارشنبه 16 اسفند 91 : صبح خونه  مامانم بودم قرار بود بعد از ظهر بابایی بیاد دنبالم با هم بریم سونو. آخه بابایی هم دوست داشت صدای قلبتو بشنوه اما من از صبح انقدر کلافه بودم و انقدر استرس داشتم که حد نداشت نگرانیم انقدر زیاد بود که به گریه افتادم و مامانم و خاله افسانه کلیییییییییییییی منو دعوا کردن و حسابی از دستم حرص خوردن. ساعت سه و نیم بعد از ظهر بابایی اومد دنبالم و رفتیم رادیولوژی نگین. تو  سالن انتظار نشسته بودیم تا اسممو صدا کنند. م...
17 اسفند 1391

بازم استرس لعنتی

سلام فرشته کوچولوی من می دونم که لیاقت تورو ندارم. ببخش ، با وجود اینکه میدونم استرس چقدر برات ضرر داره اما بازم هرزگاهی به خودم استرس راه میدم. می دونی؟؟؟؟ باور کردنت برام خیلی سخته نمیدونم چرا هنوزم باورم نشده. با این وجود گاه و بی گاه نگرانت میشم. همه ش می ترسم خدای نکرده زبونم لال از دستت بدم. همه ش فکرای منفی همه ش نگرانیییییییییییی من واقعا شرمنده ام. شاید چون باورم نمیشه که تو واقعا تو خونه ی دلمون پا گذاشتی انقدر میترسم. نمی دونم منظورمو چه جوری بگم؟  فکر میکنم همه ی اینا خوابه و من به زودی بیدار میشم.  کاش می شد این ٦ ماه باقی مونده مثل برق و باد سپری بشه . کوچولوی ناز...
15 اسفند 1391

بی بی چک

سلام فندقک من. هی میخوام خاطره بی بی چکمو بنویسم اما پشیمون میشم ولی بعدش دوباره وسوسه میشم بنویسم آخه  دوست دارم یادگاری بمونه. خاطره ی بی بی چک: ٥ شنبه ٢١ دی قرار بود بی بی چک بذارم. دوست نداشتم بابایی بفهمه بی بی چک گذاشتم آخه  اگه منفی میشد اونم مثل من ممکن بود ناراحت بشه و می خواستم اگه مثبت شد برای سالگرد عقدمون که ٥ روز بعدش بود غافلگیرش کنم و بهترین خبر رو بعنوان هدیه بهش بدم. البته اصلا امیدی به مثبت شدنش نداشتم. با خودم میگفتم اینم مثل ماه های قبل منفی میشه . خلاصه هرطوری بود نباید میذاشتم بابایی بفهمه اما شانسم ٥ شنبه نرفت سرکار منم برای اینکه نفهمه مجبور شدم صبح زودتر از خو...
7 اسفند 1391

بیشه ی نور

در دل من چیزیست مثل یک بیشه ی نور... بیشه ی نور من سلام . مثل اینکه واقعا باید باورت کنم.  درسته که یه کوچولو منتظرمون گذاشتی اما  بالاخره اومدی. دوشنبه 16 بهمن 91 رفتم سونوگرافی. خیلی میترسیدم. از اینکه مبادا خانوم دکتر چیزی نبینه می ترسیدم. صدای تپش قلبمو می شنیدم احساس میکردم که هرآن ممکنه قلبم منفجر بشه اما دیده شدی . قلبت رو هم دیدم. 7 هفته و 6 روزت بود. خیلی خوشحال بودم حالا قلبم از شادی میخواست از جاش کنده بشه. لطفا سالم بمون فرشته ی کوچک من ...
3 اسفند 1391
1